-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 شهریورماه سال 1386 14:24
سنگین شده ایم آنقدر سنگین که برای دیدن لبخند یک کودک حاضریم از همه چیزمان بگذریم .
-
یک گام تا خدا
یکشنبه 21 مردادماه سال 1386 14:19
گاهی اوقات یک مرگ سرد و ساکت بهترین هدیه ایه که میشه از خدا گرفت .
-
خلاصه زندگی
شنبه 23 تیرماه سال 1386 01:26
دنیا دردهایی دارد برای لذت بردن و لذتهایی برای رنج کشیدن که گفتن از هر کدام عین بی خردی است .
-
یک سوال
چهارشنبه 2 خردادماه سال 1386 12:42
همین امروز سر نماز یه سوال جدید به ذهنم رسید . از شما دوستای خوبم میخوام که اگه جوابی دارید بنویسید . --------------------------------------------------------------------------------------------------- به نظر شما خدا احساسات دارد ؟...
-
بدون شرح ۲
پنجشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1386 12:24
بعضی اوقات یک جمله ساده و کوتاه اینقدر پرمعنی و تاثیرگذاره که شاید تا همیشه در خاطر آدم بمونه . . . . این sms رو چند روز پیش از پسر عمه ام گرفتم : نمیدونم چرا هر چی زنگ میزنم خونه آقاجون کسی گوشی رو بر نمیداره !
-
انتظار ۲
دوشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1386 14:08
این داستان رو جدیدا نوشتم و هنوزم ویرایشش نکردم (نمیدونم چرا اما نمیتونم! ) به همین خاطر همینطوری و بدون ویرایش میزارم . اگه مشکلی تو نوشتارش وجود داره گوشزد کنید ، ممنون میشم . یا حق داشتم میمردم اینو مطمئن میگم ! نه اینکه فکر کنی دوباره دچار توهم شدم اا ! داشتم میمردم نمیدونم رگ دستم رو زده بودم یا اینکه بازم از...
-
خواهر زاده برنامه نویس !
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 23:34
طبق جهانبینی خواهرزاده من همه چیز خوردنیه مگر اینکه عکسش ثابت بشه ! البته جدیدا من یک باگ در اصل برنامه اش پیدا کردم به عبارتی در این برنامه هیچ وقت نادرستی چیزی اثبات نمیشه ! الگوریتم برنامه هم اینه : Repeat ( Eat Every thing ) Until ( Ever ) خوب البته نباید از یک بچه 6 ماهه توقع داشت که تو الگوریتم نویسی تبحر داشته...
-
توهم (۲)
شنبه 11 فروردینماه سال 1386 22:29
میدونی زنده موندن مثل اسیر بودنه ، مثل یه سمبل میمونه مثل یه سراب که از دور قشنگه و همه به بودنش نیاز دارن زنده بودن دقیقا مثل رفتار یه ماهی تو آب میمونه تا حالا شده ببینی که یه ماهی بدون اینکه هی دهنش رو باز و بسته کنه کار دیگه ای انجام بده ؟ مثلا بشینه هی فکر کنه یا نقاشی بکشه ؟ مسخرس ، نه ؟ اما در واقع نیست ، این...
-
RELOAD
یکشنبه 5 فروردینماه سال 1386 08:29
سلام بعد از مدتهایی نه چندان مدید برگشتم البته هنوز هم حرفی برای گفتن ندارم ـ که حتی گوشی برای شنیدن - بگذریم در فکر عوض کردن قالب وبلاگ هستم و چون در بین قالبهای آماده بلاگ اسکای چیز بدرد بخوری پیدا نکردم ناچارم که خودم دست به کار بشم . یه چند تایی هم تو ذهنم کار کردم اما نمیدونم که آیا برای وبلاگی مثل مال من جواب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1385 13:13
سلام حال آپ کردن ندارم اینم به خاطر اینکه شرمنده بلاگ اسکای نشم مینویسم شایدم دیگه ننویسم . شایدم تند تند بنویسم ! اصلا به من چه . فعلا باید به کارهای مهمتری چون زنده موندن بپردازم. زنده باشید
-
نقد
سهشنبه 1 اسفندماه سال 1385 22:55
بازم سلام چند روز پیش تیزرهای فیلم 300 که قراره 9 مارس اکران بشه رو دیدم این فیلم در مورد حمله خشایار شاه به یونان و برمبنای داستان مصور فرانک میلر بزرگ ساخته شده ( البته از این به بعد من یکی با احتیاط این لفظ رو به کار میبرم!) اگر بخوام در مورد واقعیت این نبرد و حواشی اون صحبت کنم ، بهتره که صحبت نکنم چون خیلی...
-
بدون شرح
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1385 22:35
Take a look to sky Just before you die Captured from for whom the bells toll of MetallicA::
-
وسوسه
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1385 20:15
سلام دوستان عزیز یه چند روزی که یکم مریض شدم و حال و حوصله چایی هم ندارم چه برسه به کار و نوشتن تازه یک R&D هم دارم که رسیده به دمش و فقط تستش مونده و دوست دارم هر چه زودتر ارائه بشه تا از دستش راحت بشم و تازه یکی از طرحهایی رو که قبلا کار کردم ok شده و باید تمومش کنم . در ضمن میخوام کل سبک و سیاق نوشته هام رو عوض...
-
خواب
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1385 20:44
سلام خوب این یک داستان پاستوریزه نیست و کلماتی داره که من خودم به این راحتی به کار نمیبرم . اما چون این داستان مفهوم بسیار جالبی داره که تا حدودی درد من و خیلی دیگر از نویسنده های ایرانی است ( البته اگه بخواهیم اسم من رو یک نویسنده بگذاریم باید کمال بد سلیقگی رو اعمال کنیم ) آنرا بازنویسی میکنم . اصل و کل داستان رو...
-
بازگشت
جمعه 6 بهمنماه سال 1385 20:40
باز این چه شورش است که در خلق آدم است با این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است براستی این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست . فرا رسیدن ایام یاد آوری آن رسم تاریخی ، آن حماسه بزرگ و غم سنگین را تسلیت میگویم چند وقتی بود که نمینوشتم و ذهنم پرشده بود از احساسهای متضاد و در جهت های متفاوت نمیدونم چه طوری توضیح بدم ، باشه...
-
نقطه عطف
دوشنبه 25 دیماه سال 1385 23:34
تعطیل به علت خستگی روحی به مدت ۲ هفته پانوشت : باشد که خدایگان مارا ببخشایند و چشم بر گناهانمان بندند که ما را تاب تحمل عذاب نباشد .
-
رها ۱
دوشنبه 25 دیماه سال 1385 20:43
امشب فرار کردم ، از خودم و از پیرامونم امروز میخواهم روزنگاری کنم اما نه به شیوه معمول . امروز فرار کردم . از خودم و از پیرامونم برای یافتن ذره ای آرامش فرار کردم به آب ، یگانه سیال جان افزای دوست داشتنی دیگه بسه ، از اینجور نوشتن هم دیگه خسته شدم با اینکه آرامش حاصل از تمامی تجربه های قبلی ام را فراموش نکرده ام اما...
-
مرحم
شنبه 23 دیماه سال 1385 22:23
باز کنید دربها را من آمده ام میهمان هر روز دریوزگی هایتان بازکنید دروازه های شهر گناه را من آمده ام اینبار به جهت مرحم پاره های قلبم را برگردانید این آخرین باری است که مرا پشت دروازه هاتان میبینید دروازه هامان زین پس مرا بپذرید بازگشایید مرا راهی نیست یا متاعی اینبار خود را آورده ام به عنوان پیش کش بپذیریدم و قلبم را...
-
عشق در اساطیر
سهشنبه 19 دیماه سال 1385 23:44
امروز میخواهم داستان شیوا " الهه مرگ " در اساطیر هند رو باز نویسی کنم و البته فقط بخشهایی از داستان را روزی " رامین " الهه عشق و دوستی شیوا را میبیند و فکر میکند که بعله ( به زبان هندی ها ) خلاصه از ماجراهای SMS بازی ، قرار تو پارک و این حرفها که بگذریم بحث به جاهای باریک میرسه و حضرت علیّه جناب شیوا ، رامین خان رو...
-
Cleaner 04
یکشنبه 17 دیماه سال 1385 22:21
با خودم میگفتم که برای آخرین بار ِ شمارش آخرین بار از دستم در رفته من یک بازنده ام ، چه فرقی میکنه ! از این به بعد دیگه نمیگم برای آخرین بار ، حداقل دیگه این عذاب وجدان لعنتی رو ندارم . یک سیگار دیگه روشن میکنم و سرعتم رو میبرم بالا تا زودتر به سر قرار برسم . نمیدونم چطوری 4 تا چهار راه و خیابان اصلی رو تو اون شلوغی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 دیماه سال 1385 23:43
عارفی یا عاشق راه خود را بگزین این شعر یکی از اون شعرهایی است که فقط یکبار شنیدم و تا به حال فراموشش نکرده ام . وسعت معنای این شعر تا به حال من را سیراب نکرده و فکر نمیکنم روزی بتوانم این چنین کوتاه و کامل سخنی بگویم . در پایان از تمام دوستانی که میدانند این شعر از کیست و یا ادامه اش چیست عاجزانه درخواست میکنم که آدرس...
-
بخوان
یکشنبه 10 دیماه سال 1385 22:22
بخوان مرا با نام رویاهایت بخوان بخوان مرا به نام آرزوهایت به نام آرزوهایم بخوان مرا بخوانم آرزومند آن تشنه بخوان بخوان به نام خدای مهربانی آن دریا بخوان بخوانم به نام آرزوهایت
-
۳ گانه تنهایی برای آن مهربان
سهشنبه 5 دیماه سال 1385 23:01
تو را نیت ماندن نبود زمینی نبودی که آرزوی ماندن بکنی رفتی و تختت غمگین تر از همیشه خالی مانده بهشتی بودی و من ، ساده ! رفتی و لهجه زمینیت آرزویم شد یادش گرامی و شاد
-
یادواره ۱
جمعه 1 دیماه سال 1385 22:12
این متن رو در یک شرایط استثنایی نوشتم . بنابراین هرچی فکر کردم دلم نیومد که ویرایشش کنم . بنابراین همینجوری بدون ویرایش گذاشتم . امید که خوانایی لازم رو داشته باشه . ---------------- رفتی و من ماندم بدون یاری از غیب رفتی و من ماندم با کوله باری از غم رفتی و من ماندم با خاطره های زمینیت آه رفتی رفتی و من ماندم و تخت...
-
سایه سپید
سهشنبه 28 آذرماه سال 1385 23:32
باید گفته باشمت مرده بودم لباسی سپید به تن داشتم همانند اسم همین مکان ، چه شباهتی ! آری میگفتم با لباس سپیدم متعجب به اطراف نگاه میکردم فضا بینهایت سپید بود و مه آلود همانند خوابهایم مانند همین مکان ، اوه چه تناسبی ! تلاش بیهوده ام برای یافتن یک همسان یک همچون خود اما نبود دیگر چیزی نمانده بود که چشمان جستجوگرم نمناک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1385 22:30
مرگ را خود دیدم تمام قد بر من رخ نمایاند با همین چشمهایم دیدم که چگونه بر چشم هایم زل زده بود انگار میخواست تاریخی را گوش زد کند یا شاید با خودش فکر میکرد که فبلا این چشمها را کجا دیده است و یا کی خواهد دید ! نمیدانم و نباید هم بدانم بازهم سرخوش از زندگی در دنیا غرق میشوم مانند همیشه ، مانند همه وقت
-
ببار ای بارون . ببار
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1385 19:55
ببار ای ابر بهار ببار ای ابر بهار ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماه رو دادن به شبهای تار ای بارون ای بارون ای بارون بر کوه دشت هامون ببار ای بارون ببار ای ابر بهار ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار در شبان تیره چون زلف یار بهر لیلی چون مجنون ببار ای بارون و در آخر دلم نیومد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1385 00:35
دیوانه ام میکند سادگی معصومانه ام نظرات احمقانه ساده اندیشانه ام آن هنگام که چون زورقی اسیر بادهای هوس انگیز و ماجراجوی اطرافیان دلسوزم بودم دیوانه ام میکند تفکرات احمقانه عاشقانه ام نظرات بچه گانه پاک دانستن انسانها آن هنگام که اتفاقات را چالشی از طرف خدا میدانستم و به وسوه های انسانی آن توجه ای نداشتم دیوانه ام...
-
تو هم بیا
شنبه 27 آبانماه سال 1385 14:56
مردن را برگزیده ام غرق شدن را رفتن از این دیار غبارآلود غم را مردن را برگزیده ام با همین دستان همچون دوئتی باشکوه که نقاشی هر 2 روی را خود برعهده گرفته ام مردن را خود برگزیده ام در این فصل سرد در این فصل باشکوه مراسم زیبایی خواهد بود میتوانم شکوهش را لمس کنم تو هم بیا منتظرم
-
صبحی دیگر
جمعه 26 آبانماه سال 1385 19:06
باز هم صبحی دیگر، چشمانم را می گشایم. نه برای دیدن خورشید، نه برای دیدن درختان و نه هیچ چیز دیگر ازین دست، تنها برای اینکه بار دیگر بتوانم آنها را ببندم و این خود گنجی است گرانبها. چون دل بستن به نور و روشنایی حاصلی ندارد، یا باید به تاریکی پیوست – چون دیگران- یا منتظر آرماگدون (1) ماند، شاید نور بر ظلمت غلبه کرد -...